به سوی معبد هستی !

درون معبد هستی ...

بشر در گوشه ی محراب خواهشهای جان افروز 

نشسته در پس سجاده صد نقش حسرتهای هستی سوز

به دستش خوشه ی پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ  

نگاهی میکند سوی خدا   از آرزو لبریز   

به زاری از ته دل  یک دلم می خواست می گوید  

شب و روزش دریغ رفته و ای کاش آینده است

من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است 

زمین و آسمانم نور باران است

کبوترهای رنگین بال خواهشها  

بهشت پر گل اندیشه ام را زیر پا دارند

صفای معبد هستی تماشایی ست

زهر سو نوشخند اختران درچلچراغ ماه می ریزد

جهان درخواب  تنها من در این معبد در این محراب

دلم می خواست : بند از پای جانم باز می کردند

که من تا روی بام ابرها پرواز می کردم

از آن جا با کمند کهکشان تا آستان عرشش می رفتم

در آن درگاه درد خویش را فریاد می کردم

که کاخ صد ستون کبریا لرزد

مگر یک شب از این شبهای بی فرجام

ز یک فریاد بی هنگام

 به روی پرنیان آسمان ها خواب در چشم خدا لرزد

   

  
نویسنده : Sara ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٥
تگ ها :